فروغ بخشی از هویت من بود

سعید کمالی دهقان خبرنگار ایرانی گاردین، روزنامه معروف انگلیسی زبان چاپ لندن، است. شنبه این هفته به مناسبت پنجاهمین سالگرد درگذشت فروغ فرخزاد به دیدار ابراهیم گلستان رفت و در گزارشی که درگاردین منتشر کرد بخش های کوتاهی از گفتگوهای این دیدار را آورد. حال متن کامل این دیدار مفصل را در وبلاگ خود آورده است که برای دوستداران فروغ و گلستان بسیار مغتنم است. این گفتگو را به نقل از وبلاگ سعید برای مخاطبان راهک بازنشر می کنیم:

سعید کمالی‌دهقان

چهل مایل جنوب لندن، ابراهیم گلستان نود و چهار ساله در عمارتی زندگی می‌کند که از بیرون بیشتر شبیه قصری است متعلق به قصه‌ی پریان؛ بنایی که انگار در فیلم هری‌پاتر دیده باشید. ساختمان را ادوارد میدلتون باری – معمار انگلیسی – در سال ۱۸۷۱ در این دهکده دنج ساسکس غربی بنا کرده. راه بیست دقیقه‌ای ایستگاه قطار تا منزل گلستان را تنها می‌شود با تاکسی رفت. در میانه راه، جنگلی است زیبا، اسبانی خیره در هوای نمناک، غازهایی که با ورود ماشین غافلگیرانه در مسیر راه به پرواز در می‌آیند و گوزن‌هایی پنهان لابه‌لای درختان لخت. ناباورانه از خودم می‌پرسم: «کجا می‌روی؟ خانه گلستان؟» عمارت پلاک ندارد. راننده تاکسی می‌گوید: «هر که هست خوب جایی را انتخاب کرده برای پنهان شدن.» قرار می‌گذارم دو ساعت بعد بیاید دنبالم، وگرنه می‌مانم وسط جنگل. داخل منزل، می‌نشینیم جلوی شومینه، زیر تابلوهایی اصل از معروف‌ترین نقاشان یک قرن گذشته کشورم. بهمن محصص جایگاه ویژه‌ای دارد. انگار سفر کرده باشم به عقب، انگار رویای سفر به گذشته واقعیت داشته باشد. از گلستان می‌پرسم از فروغ عکس منتشر نشده داری؟ می‌گوید: در این خانه اصلا عکس می‌بینی؟ می‌روم اتاق‌های دیگر، اتاق کارش. عکسی نیست. هیچ جا. از هیچ کس. در راه بازگشت آقای راننده می‌پرسد مطلب کی در‌ می‌آید؟ می‌گویم دوشنبه. قول می‌دهد روزنامه بخرد.

فروغ نسبت به شاعران دیگر با اقبال بیشتری روبرو شد. پنجاه سال بعد، فروغ بیشتر از اخوان و نیما خوانده نشده؟  

ابراهیم گلستان: اخوان خیلی شاعر بزرگی است. از آن‌هایی که نخواندند بپرسید چرا نخواندند. توی سینما هم همینطور است. فلان آکتور را دوست دارید و بقیه یکی دیگر را دوست دارند. تفاوت ذوق و تفاوت دریافت‌هاست. اشخاص علاقه‌ ندارند، قوت شعر اخوان را درک نمی‌کنند. با اخوان که آشنا شدم، کتابش در آمده بود، ورق می‌زدم اتفاقا شعر اولی که می‌خواندم زمستان‌‌اش است، هیچ هم اسمش را نشنیده بودم. آنقدر برانگیخته شدم که برایش هم کاغذ نوشتم، تمام روحیه زمانه را در آن شعر گفته بود. حال آنکه خودش به من گفت: غروب بود، در خیابان نادری داشتم می‌رفتم، نگاه طرف مغرب کردم، آفتاب غروب کرده بود، و به آن جهت من آن شعر را گفتم. خواسته شعر بگوید درباره غروب آفتاب، آن شعر زمستان از آب درآمده. این را درک نمی‌کنند اشخاص، که یک همچین انعکاس‌هایی توی ذهن اوست. عین همین در ذهن خودشان هست. وقتی شعر اخوان را می‌خوانند این رفلکسیون در ذهنشان نمی‌آید. نصرت رحمانی، شعرش را کسی نمی‌‌خواند،‌ اما اگر کسی مشت هوا بکند می‌گویند که چقدر خوب گفته.

فروغ با این راه افتاد که شعری می‌گفت که باب طبع حسیات ساده مردم بود. گنه‌ کردم گناهی پر ز لذت. به‌به یک زنی می‌گوید گناه کردم چقدر هم کیف کردم، قفل در را این باز کرده برایشان، ولی از یک پرش رهاشونده و رهاکننده‌ای حکایت می‌کند، ولی آیا این همه‌ی حرف اوست؟ نه. وقتی می‌آیید جلو، یک مقدار ساده‌ است، خیلی هم ساده‌ است. بعد که به شعرهای بعدی‌اش می‌رسی، می‌بینید که داستان دارد عوض می‌شود. راجع به چیزهای دیگر گفته می‌شود و آن چیزهای دیگر بیشتر در ذهن شما می‌تواند جا بگیرد. ولی خواننده با چیزهای دیگر راه افتاده. برای اخوان راه افتادند یک عده‌ای، راه افتاده بودند. خیلی‌ها تحت تاثیر تبلیغاتی که می‌شود شلوغ می‌کنند. یک شاعری بود که به قول خودش ایماژ جمع می‌کرد، می‌گفتند به‌به، به‌به. این شعر نیست، ایماژ است. یکی با قافیه شاعر می‌شود. ولی اگر این شعر در داخل وزن عروضی باشد، مزخرف باشد، معنی نداشته باشد، حرکت شاعرانه تو ذهن گوینده‌اش نبوده باشد، این که شعر نیست. این فقط یک نوع رسم است، خط‌کشی است،‌ نقاشی است.

درباره بلوغ شعری فروغ حرف زدید. خودش نخستین شعر «تولدی دیگر» را به شما تقدیم کرده. آن وقت چقدر واقف بودید به این تاثیر؟

این سوالی‌است که در را باز می‌کند که من خودپسندی کنم. نه. یعنی چی؟ مگر آدم‌هایی که اطراف من بودند یا خود من در زندگی این تاثیر را گرفتند؟ نه. اگر تاثیر گرفته حسیت خودش است که تاثیر گرفته. اگر من قوت داشتم که نفوذ بکنم چرا در دیگران نفوذ نکردم؟ این که حرف نشد. می‌شود اشخاص بگویند این حرف‌ها را. خب من چکار کنم؟ Continue reading